تبلیغات
  - جاده ای تا افق/ فصل اول/ بخش اول : رویا

جاده ای تا افق/ فصل اول/ بخش اول : رویا

نویسنده : م تکلو سه شنبه 14 خرداد 1392 04:00 ب.ظ  •   

     و چشم هایش را در زیر باران به خاطر دارم
                                                      
                     به رنگ حسرت عشق، در پرتو نا امیدی....

17313561937256744952.jpg (600×600)
رویا
سکوت مهتاب بیداد میکرد. ماه چون ناظری بزرگ بر صحنه احاطه داشت. آرام و بیقرار سوار بر امواج دریاچه بازتاب میشد.
ثانیه ها مرده بودند...حرکت مرده بود. سیاهی شب افق را نیز در بر گرفته بود ستارگان با آسمان قهر بودند. تنها او بود که در سرمای تابش ماه به افق چشم دوخته بود....
پسر بیقرار بود....میترسید ; از سرما ،از تاریکی ،از او میترسید...
در روشنایی چشم به دنیا باز کرده بود. در روشنایی عمر خویش را سپری میکرد. با نور و گرما الفتی دیرینه داشت....
همه چیز صحنه برایش مبهم بود... پای به عرصه ی نا آشنایی نهاده بود... به او چشم دوخت . خط نگاهش را دنبال کرد. افق در تاریکی محو شده بود. آشکارا ار مواجهه با ترس میترسید.میدانست که او منشا ترسش است. نا خود آگاه قدم بر میداشت. گویی که صحنه او را به جلو میراند. همچون عروسک خیمه شب بازی ای که بی نخ به سوی هدفی نا آشنا روان است.به جلو میرفت تا خط سرنوشت در پیچ و تاب بازی حادثه در خود معنا بگبرد.
هر گام که برداشت میشد سرما بیشتر خودنمایی میکرد.تندی نفس هایش در طنین احمقانه ی تپش قلب پرحرارتش گم شده بود.فاصله کم میشد. حرکت ادامه داشت تا سرما اورا در جای خود استوار کرد. تنها چند قدم با او فاصله داشت. دیگر توانایی اندیشه را نیز از دست داده بود.فقط نگاه میکرد....
او را میدید که غرق تماشا ی افق راست قامت ایستاده بود. ناگهان چهره برگشت.... پسر درک کرد که به صورتش خیره شده است. آسمان به خروش در  آمده بود. اب های دریاچه از شدت خشم فریاد میزدند. ماه در هلهله ی ستارگان گم شده بود. همه چیز معنا پیدا کرد. پسر به چشم های او خیره شد. چشم هایی که از میان زلف های بلد و پیچ خورده خودنمایی میکردند. گرما راه خود ر به صحنه باز کرده بود. پسر تنها هرم نگاه او را حس میکرد. صحنه شروع به گردش کزد . همچون چرخ روزگار با گردش وحشیانه ی خود قدرت نمایی میکرد. 
ترس پسر اوج گرفته بود. گویی واهمه داشت که  گردش چشم ها را از او دور کند. میترسید دیگر نتواند او را ببیند. اویی که حتی چهره اش را هم ندیده بود...تنها و تنها چشم هایش... مشخصه ی اشکاری بود برای درک عطش...عطش وصال..
صدای زنگ ساعت با شکستن آینه ی رویای صبحگاهی ،دوباره حضور ثانیه ها را یادآور شد.پسر از پنجره به خورشید چشم دوخت ((وای بر کسانی که خورشید را زیبا میپندارند در حالی که حتی نمیتوان با چشم خالی بدان نگریست)). لبخند بر لبان پسر نشسته بود...
       و چشم هایش را در زیر باران به خاطر دارم
                                                                  به رنگ حسرت عشق، در پرتو نا امیدی....




آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 خرداد 1392 01:10 ب.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ