تبلیغات
  - بی گناهی....

بی گناهی....

نویسنده : م تکلو دوشنبه 10 تیر 1392 06:48 ب.ظ  •   


جان ز ترک جسم چون گوهر فروزان می شود

چون بخار از گل برآید ابر نیسان می شود

 

ترک خواهش را حیات جاودانی لازم است

آبرو چون جمع گردد آب حیوان می شود

 

در هوای دانه نعلش همچنان در آتش است

پایتخت مور اگر قصر سلیمان می شود

   

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود

 

محو روی دوست از خواب پریشان ایمن است

خانه ی در بسته گردد هر که حیران می شود

  

از نشاط اهل دل ظاهر پرستان غافل اند

پسته دائم در میان پوست خندان می شود

 

اهل غفلت را رهایی نیست از زندان خاک

پای خواب آلوده آخر گرد دامان می شود

 

عشق دارد در لباس شرم پنهان حسن را

شمع در فانوس از پروانه پنهان می شود

 

نور چشم من چو شمع از گریه گرم من است

خانه اهل کرم روشن ز مهمان می شود

 

هر که را از دست می گیرد هوای دل عنان

گردباد دامن صحرای امکان می شود



آخرین ویرایش: دوشنبه 10 تیر 1392 10:17 ب.ظ

سه شنبه 11 تیر 1392 06:38 ق.ظ
از کی تا حالا زدی تو کار صائب؟
م تکلو
از همین الان...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ