تبلیغات
  - تنهایی...

تنهایی...

نویسنده : م تکلو چهارشنبه 29 خرداد 1392 02:58 ب.ظ  •   

صادق و حصین:
دوباره بارید از آسمون شهر برف
زوده ولی پاییز نیومده در رفت
میان پایین از بالا دونه های برف
الهی شكر همه چی روبراهه مرد
همون که روزی بود اونقدی که روزی بود 
راضی بود بسش بود دنیا توی دستش بود
زیر پاش لغزش شد ، دنیاش بی ارزش شد
طرد شد ، سرد شد توی مشکل غرق شد
شدش یه نرده مرده بین زنده ها
 همیشه تك و تنها دور از اجتماع
دیر اومد و زود رفت غرورشو خورد كرد
 امروز و فرداهاش از دیروزش پوچ تر
تكوندم شونه هامو اشك روی گونه هامو
واسادم رو جفت پاهامو زیر پرچم خدام
كندم كلا از همه این آدمای مسخره 
حتی شهرم پر تنش هر روزش یه جور پر مسئله

همینه ساز زندگی و غم
با مسیر تارش میمونه با من با پای پیاده

یه نگا بنداز توی شب چراغا روشنن توی شهر
همه چی قشنگه اما از این بالا مث بارون و زیر چتر
حس شاعرانه ندارم اصلا" یك از خودم دو از این آدما خستم
که قفل میشن رو شعرای Freaky فروغ و
تلخی حقیقت و شیرینی دروغ
همه گمن و یه جوری نقشن 
یا بكنن یا تو فاز پایین و پرچم
یه سری تو همین رنگا می میرن و
یه سری تو نخ جیب و نتیجه چند چند
حرفام نقده  نسیه نی 
تو گوش خریدار بیار من مسیرو قیر
تنها باش چون واست مفیده 
مث من یكی كه سایه اش سفیده

همینه ساز زندگی و غم با مسیر تارش 
میمونه با من با پای پیاده


آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 خرداد 1392 01:17 ق.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ