تبلیغات
  - نوشته...

نوشته...

نویسنده : م تکلو شنبه 25 خرداد 1392 06:14 ب.ظ  •   

اقاها و خانم ها(به افنخار الهه خانم)شما بگین.....
آدم حق نداره خسته بشه؟ 
نمیگم از فدا شدن واسه عزیزام خسته شدم ها... اما خوب خدا هم دیگه داره کم کم طاقتم رو طاق میکنه.
آخه خوب چی بگم...
بزارین واستون تعریف کنم:
من یه پسرم...مثل خیلی از پسر های دیگه...اما فرق دارم با همشون...
خدا یکم زیادی داره امتحانم میکنه...
اول از همه نمیشناختمش...بیخیال زندگیم رو میکردم. اون وقت ها اصلا عین خیالم نبود...راحت
اما خوب خودش یه شرایطی جلوم گذاشت که بشناسمش....خوب هم شناختمش .... گفتم خودم رو وقف اون میکنم....اصلا هرچی اون بگه...
اما...
اما خوب از همون روز تا امروز روزی رو یادم نمیاد که بی دغدغه سرم رو روبالشتم بذارم. خوب منم حق دارم.منم بنده ام. صبر هم حدودی داره.
نمیدونم به کدوم سازت برقصم خدا....
راحتم که نمیکنی....اجازه هم نمیدی که خودم رو راحت کنم...خوب الان لااقل تکلیفم رو مشخص کن...
بگو راه از کدوم وره...
دیگه هیچی نمیگم....یه بار بذار به جای تو این انسان ها قضاوت کنن. 
من هیچی نمیگم... فقط ایندفه رو به حرفامون گوش کن...خواهش میکنم.


آخرین ویرایش: شنبه 25 خرداد 1392 06:41 ب.ظ

دوشنبه 27 خرداد 1392 03:28 ق.ظ
با سلام
به محضر فردی که پیوسته به من امید می داد و میگفت آینده از آن ماست اگر با هم باشیم.... بله خود شما

در برابر این آیه دهن من و تو و تمام عالم بسته است و هیچ کس حرفی برای گفتن ندارد((( برای خودم میگم که از همه چی بریدم بریدم...))) من نمیگم تمام علما میگن
همه تسلیم این آیه هستیم.

لطفا فکر کنید
بسم الله الرحمن الرحیم
ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه لا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا باالجنه التی کنتم توعدون

در حقیقت، كسانى كه گفتند: «پروردگار ما خداست» سپس ایستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مى‏آیند [و مى‏گویند:] «، بیم مدارید و غمین مباشید، و به بهشتى كه وعده یافته بودید شاد باشید.

به راستی با همین تفکر است که همه ما امیدواریم و زنده ایم. و با همین تفکر است که 1400 سال منتظریم. و او هم با همین تفکر است که ایستاده و منتظر وعده الهی هست.
وبه یاد آورید حرف ولیمان که فرمود آینده قطعاً از آن مستضعفین و حزب اللهی و مظلومان است.

و اما تا کی؟؟؟
تا هر زمان که خالقمان گوید تا هر زمان که شهید شویم و یا برویم و یا پیروز شویم
ان الله مع الصابرین محمد عزیز...

م تکلو
تکبیـــــــــــــــــــــــــــــر....
حرفهای خودم رو به خودم تحویل میدی؟
شنبه 25 خرداد 1392 07:30 ب.ظ
ببخشیدباعث شدم ناراحت بشی >>>واقعامعذرت می خوام !درکت می کنم دوست دارم واقعاکمکت کنم ...الان توی موقعیتی نیستی کهبخوای بگی این هاصلاح بوده اماواسه شروع این مطلب روبخون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می‌کرد که وزیری داشت. وزیر همواره می‌گفت: هر اتفاقی که رخ می‌دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می‌دهد در جهت خیر و صلاح شماست!

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد. چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگـلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله‌هایی رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه می‌توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید! به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.

پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می‌گفتی هر چه رخ می‌دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی‌ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟! وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی‌بینید، اگر من به زندان نمی‌افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می‌کردند، بنابراین می‌بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!امیدوارم واسه شروع خوب باشه>>>راستی نمی دونم چجوری ازت تشکرکنم قالب عالی بود.....
م تکلو
همیشه اینطوری نیست....
خواهش..
شنبه 25 خرداد 1392 06:58 ب.ظ
هیچ کس به اندازه من واسه آدمافدانشده ...ازهمه چیزم گذشتم ..مطمئنم باورنمی کنی اززندگیم گذشتم...اماپشیمون نیستم چون خداشایدتوروفرشته نجات فرستاده
م تکلو
-------------
شنبه 25 خرداد 1392 06:54 ب.ظ
من هم همینطورم دقیقاقصه تورودارم...منم نمی شناختمش اماخودش باعث شدبشناسمش ...نمی دانم امتحانای توچطوریه...ولی امتحانای من همش درمورده ایمانمه ....من یه چیزخیلی بزرگ ازخدام می خوام تنهاچیزیه که می تونه ایمان من روازم بگیره خداتاحالاصدبارازمن گرفتتش ولی اگه ایمان خودم روحفظ می کردم ومی گفتم صلاحمه برش می گردوند...همش بازی ایمانه ...خدامن وتوروخیلی دوست داره که امتحان می کنه خداروشکرکه جزگروه رهاشده هانیستیم که خدارهاشون کرده!!!!!!!یه چیزایی رونمیشه بگی امامنم مثل توام ولی الان خداروشکرایمانم قوی ترازخیلی آدماست!!!!!اگه قانع نشدی بگوتادوباره سعی کنم
م تکلو
نه نشدم....
شنبه 25 خرداد 1392 06:36 ب.ظ
میخواستم یه جواب خوب بهت بدم اماچون نوشتی آقاشمابگین .....دیگه نمیگم
م تکلو
شما بفرمایین....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ