تبلیغات
 

استارتگاه....

نویسنده : م تکلو سه شنبه 7 خرداد 1392 09:46 ب.ظ  •   

سلام...سلامی به بلندای سکوت .... به بلندای طنین انفجار ابعاد  در سکوت آینه...

سلام بر تو....

سلام برتو ای مسافر سرزمین من... ای میهمان آینه های فروشکسته....

این جا هیچ نمی یابی  جز طنین خسته ی سکوت که در اعماق قلبی خسته خاموش گشته است....

خوش آمدی به میعاد گاه قلب هایی که به تالار آینه ها  دل خوش کرده اند...

نامم( محمد) است...با افتخار آن را فریاد میزنم...همنام معشوق خداوندگارم...

چرخ روزگار همت چنان نهاد که فامیل (تکلو)  زینت بخش نام عظیمم باشد...

جسمم در سرزمین مشهد سکنا دارد و روحم در سرزمین سکوت....

سالم مهم نیست چون آنچنان از خداوندگار عمر گرفته ام که راه و چاه را از هم باز شناسم...

و تو ای دوست ... مشتاقم...مشتاق نفس های گرمت...دلگرمم به نظر های پر آوایت...

حال که بدینجا آمده ای چندی میهمان ما باش....

به تو قول میدهم که میهمان نواز باشم....

-----------------------------------

تصمیم گرفتم دفترم رو پاکنویس کنم. دفتری که خیلی وقته دارم توش مینویسم. همه چی توش هست . به قول اقای مجاهدی از بال پروانه تا پر طاووس و دندون شیر و ......

وبلاگ قبلا رویه ی دیگه ای داشت ولی از این به بعد میخوام پاکنویس دفترم رو تو وبلاگ بزارم. تا ببینیم خدا چه خواهد...

yahoo ID: smt.takalloo@yahoo.com

 



آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 اسفند 1392 03:44 ب.ظ

سلامی دوباره...

نویسنده : م تکلو جمعه 6 تیر 1393 07:44 ب.ظ  •   

دوباره سلام خدمت همه ی دوستای گلم. مرسی از این که همیشه به یادم بودین و هستین .
فردا تولدمه. اولین هدیه رو الهه ی عزیز بهم داد. یه دنیا ازش ممنونم :)



آخرین ویرایش: جمعه 6 تیر 1393 07:47 ب.ظ

رفتن رسیدن است...

نویسنده : م تکلو دوشنبه 12 اسفند 1392 11:43 ب.ظ  •   

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است

قیصر امین پور




آخرین ویرایش: - -

Rimpiante (تاسف)

نویسنده : م تکلو پنجشنبه 1 اسفند 1392 02:33 ب.ظ  •   

Rimpiante

viaggio serale

le luci che passano

e non vedo piu

passato amaro

 s'e' riflesso sul mare

solo ricordo

تاسف

در شب سفر می کنم

نورهایی که می گذرند و

بیش از گذشته ای تلخ نمی بینم

تنها انعکاس خاطره ای بر دریا...



آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 اسفند 1392 02:35 ب.ظ

داستان من و او و کالاسار...

نویسنده : م تکلو چهارشنبه 30 بهمن 1392 04:17 ب.ظ  •   

داستان کالاسار را برای ''او'' تعریف کردم.
روزی از روزگاران بسیار دور ، در آسمان دو ماه وجود داشت. نام یکی از انان ماه و نام دیگری کالاسار بود. کالاسار دیوانه وار عاشق ماه بود ولی هرگز به خود جرعت نداده بود که این موضوع را به ماه بگوید.روزی طاقتش را از دست داد و قضیه را با خورشید در میان گذاشت. خورشید که خود نیز مجذوب ماه شده بود به کالاسار نیرنگ زد و گفت: اگر میخواهی ماه را نسبت به خودت علاقه مند کنی به زمین برو و از گلی بی بو و سفید که کنار برکه میروید شاخه ای بچین و برای ماه بیاور.
کالاسار که در پی عشق عقل خود را از دست داده بودبه حرف خورشید عمل کرد و به زمین رفت. گل را پیدا کرد و شاخه ای از آن چید. زمانی که خواست به آسمان برگردد به خاطر آورد که هرگاه کسی از اهالی آسمان به زمین پای گذارد دیگر نمیتواند به آسمان برگردد.
او که نا امید شده بود به آسمان شب خیره شد و نام ماه را فریاد زد ولی ماه از او خیلی دور بود و صدای او را نمیشنید.سالهای سال کالاسار شب ها کنار برکه مینشست و به ماه خیره میشد تا این که یک روز خورشید ستارگان را به ماه هدیه داد و ماه عاشق خورشید شد. کالاسارکه نظاره گر ماجرا بود ناامیدانه آنقدر گریه کرد تا جان خویش را از دست داد.ولی اشک های کالاسار که روی آن گل بی بو ریخته بود باعث شد که شب ها خوشترین رایحه را در بین گل ها داشته باشد. و این گونه بود که گل شب بو بوجود آمد...



آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 اسفند 1392 02:29 ب.ظ

خطم خوش نیست اما....

نویسنده : م تکلو پنجشنبه 24 بهمن 1392 12:17 ب.ظ  •   

مدتی است که مینویسم.فهمیده ام که راه چاره ای جز نوشتن ندارم. نمیتوانم ننویسم هرچند که باز هم نمیتوانم بر موضوعی خاص تمرکز کنم. بعد از مدت کوتاهی از یک موضوع خسته میشوم .نوشته هایم را نیمه کاره رها میکنم به سراغ موضوعی دیگر میروم.دفتر هایم پر شده از نوشته های ناتمام. هر چه مینویسم رنگ پایان به خود نمی بیند.
تصمیم گرفته ام همه را با هم بنویسم. یعنی پس از خسته شدن از یک موضوع در ادامه ی آن به سراغ موضوعی دیگر بروم.میدانم که منسجم نخواهد شد .هدف من نیز انسجام در نوشته ها نیست.گاه ادبی مینویسم و گاه محاوره.برایم تفاوتی ندارد.فقط میخواهم بنویسم. گردش قلم را در زیر انگشتان دستم دوست دارم. به من امید میدهد.با تماشای رقص آن از بند غصه ها رها میشوم.ذهنم خالی میشود از افکار خوب و بد.
بت... واژه ی مناسبی است برای توصیفم از قلم. قلم را میستایم.می پرستمش.
ارزش یک نوشته به چیست؟ زیبایی؟محتوا؟مفهوم؟عمق؟ساده بودن؟ ادبی بودن؟ آغاز و پایان خوب داشتن ؟ و ... عقیده دارم اینها بیش از طئوری هایی از پیش تعیین شده نیستند.معتقدم ارزش هر نوشته این است که پس از خواندن هر جمله نتوانی جمله ی بعد را حدس بزنی. گاه این ابهام تا آنجا پیش میرود که کلمه ی بعدی نیز برایت مجهول میشود.این است که خواننده را ترغیب میکند تا انتهای داستان یا متن نوشته شده پیش برود.
ارزش یک نوشته به رضایت خواننده در انتهای آن بستگی دارد.چه بسا نوشته هایی که پر از مفهوم و محتوا بوده اند و ظاهری آراسته و شکیل داشته اند ولی در انتها نتوانسته اند رضایت خواننده را جلب کنند.ولی حکایت من متفاوت است. من برای خواننده نمینویسم. برای خودم مینویسم. مینویسم تا خودم از نوشته هایم راضی باشم.یگانگی خواننده و نویسنده. همیشه به توحید علاقه داشته ام.مثل یگانگی روح و جسم در قالب "من" . 
نوشته هایم فصل بندی ندارد.زیرا معتقام فصول در میان نوشته شکاف ایجاد میکنند و هر شکافی را چاره ای جز جهیدن از روی آن نیست.در دفترم سعی دارم که تمامی جمله هایم را تفسیر کنم. هر جمله آیینه ایست که جملات پس و پیش خود را واضح میسازد. 
گاه از سایرین سرقت میکنم. نامش را الهام ایده گذاشته ام : (بیشه های سایه گسترمارابه سوی خود میکشدونیز سراب چشمه هایی که هنوز نخشکیده اند..اما چشمه ها بیشتردرجایی خواهند بودکه اشتیاق ماآن هاراجاری میکندچراکه هر سرزمینی درنزدیک شدن ما به آن به تدریج شکل میگیردوچشم انداز پیرامون اندک اندک به استقبال گامهای ما خواهند آمد . ما کرانه ی افق را نمیبینیم و حتی نزدیک ما چیزی جز صورت های ظاهری تغییر پذیر و متوالی نیست...)
من نیز تغییر میکنم . انسان آفریده شد و آختیار یافت تا تغییر کند. دیگران تغییر میکنند تا به چیزی واحد برسند که مطابق میلشان است ولی من برای گریز از وحدت و یگانگی خود را تغییر میدهم.آب باید جریان داشته باشد.برکه ها در نهایت میگندند و به مرداب های متعفن تبدیل خواهد شد. من حرکت میکنم تا تغییر را احساس کنم.میترسم از چیزی که رضایت مرا جلب کند زیرا مانع تغییر من خواهد شد.نمیخواهم در نقطه ای متوقف شوم.
به افق سفر میکنم.جایی که هر چه به سویش بروی از آن دورتر خواهی شد.این را احساس خواهم کرد و کاملا از آن رضایت خواهم داشت.زیرا هدف من از سفر کردن رسیدن به مقصد نیست . میخواهم مسیر را تجربه کنم.
از عشق بیزارم. از هرچه مرا محدود به خود سازد بیزارم.تقدس را نفی میکنم. جز این قلم هیچ چیز دیگر برایم ارزشی ندارد (ناتانائیل من قادر نیستم این حس خشمگین نوخواهی را برایت بیان کنم. گویی که هرگز به چیزی نزدیک نشده ام که آن چیز در همان لحظه ی اول تازگی و طراوت خویش را از دست بدهد.اما احساس ناگهانیم در لحظه ی اول انچنان شدید بود که هیچ تکراری بعدا چیزی به آن نمی افزود...)


آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 اسفند 1392 02:30 ب.ظ


تعداد کل صفحات ( 17 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ